امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

خاطرات دخترعزیزم آیداوکوچولوی دوست داشتنی امیرمحمد

سفر به قشم به جای مشهد

روز سه شنبه وقتی رضا اومد دنبالم که از اداره بریم خونه یه دفعه بی هدف گفتم فردا که تعطیله اگه فقط پنجشنبه را مرخصی بگیری این 3 روز را بریم قشم .باورم نمی شد اما رضا قبول کرد شاید به این دلیل که می خواست کمی از ناراحتی من را کم کند .سریع وسایل را جمع کردیم ویکسره به سمت بندر رفتیم آخرهای شب بود که رسیدیم .تقریبا خیس آب شده بودیم .تا حالا تو این فصل بندر نرفته بودیم صبح روز بعد به سمت قشم راه افتادیم پیش خودمون فکر می کردیم تو این هوا کی دیگه می یاد بندر اما وقتی اون همه مسافر را دیدیم تقریبا نزدیک بود شاخ در بیاوریم .این مسافرت هم در نوع خود جالب و خاطره انگیز بود.
24 آبان 1392

جشن تکلیف آیدا-اسفند 91

بالاخره انتظار به سر رسید و روزی که آیدا این همه منتظرش بود یعنی روز جشن تکلیف رسید. هیچکس فکر نمی کرد از آن روز آیدا اینقدر مقید باشه چه از نظر حجاب وچه از نظر نماز خواندن و من خیلی خوشحالم. دعای امروز برای فرزندم دخترم!همیشه وهمه روز تو را به نگاه مهربان پروردگار بی همتا می سپارم از او می خواهم که کمتر از آنی به خود وانگذاردت. دخترم!عفت،حیا،چشم پاک ،قلب پاک و اندیشه پاک آرزوی امروزم برای هر روز توست، خدایا ای همیشه مراقب! مراقب فرزندم باش، ودستان وپاهایش را در مسیر خودت یاری فرما، مادر چادر عصمت حضرت زهرا بر سرت! ...
24 آبان 1392

حرفی با حضرتم...

"السلام علیک یا غریب الغربا یا معین الضعفا والفقرا السلطان یا ابا الحسن یا علی بن موسی الرضا المرتضی کن شفیعنا وشفیع والدینا فی یوم الجزا و رحمه الله وبرکاته" من با تمام کاستیهایم شاید لایق دیدار شما نباشم اما شما همیشه همیشه هوای من را داشتید .هزاران بار می بخشیمون ...باز با دستای مهربونتون با نگاه شفا بخشتون ...میگین بیا ...باز مارا می طلبی ...دیر یا زود... ...
22 آبان 1392

گاهی نمی شود...

آخر شهریور قرار بود بریم مشهد .اسم مشهد که می یاد یه احساس خاص به آدم دست می ده .همش تو رویای رفتن به حرم امام رضا به سر می بری .یاد گنبد طلا وکبوترهای حرم یاد پنجره فولاد -صحن سقا خونه -زمزمه های عاشقونه ودردو دل با حضرت همش خاطره انگیزه و اگه آدم هر سال هم بره مشهد باز هم از عطشش چیزی کم نمی شه . حکایت ما هم همین بود .قرار ها گذاشته شده بود و من به سختی توانستم جایی نزدیک حرم بگیرم .ظهر پنجشنبه بعد از اینکه رضا از سر کار برمی گشت قرار بود راه بیفتیم من همه وسایل را آماده کرده بودم ومنتظر بودم ساعت 3 رضا پیداش شد من با عجله گفتم سریع وسایل را بچین تو ماشین .رضا گفت فعلا بشین باهات کار دارم .دلم ریخت گفتم حتما یه خبری شده ،بعد از یه مکث طولا...
22 آبان 1392

سفر دور دنیا در 10روز

عید نوروز سال 91 تصمیم گرفته بودیم به آبادان بریم .این تصمیم در حالی بود که قسمتهای جنوبی کشور در محاصره ریزگردها بود وانقدر مهم شده بود که حتی توی اخبار هم اعلام کرده بودند. اما ما تصمیم خودمون را گرفته بودیم و روز 29 اسفند به سمت شیراز راه افتادیم .در مسیر قارچهای خوراکی خریدیم که شباهتی به قارچ نداشتند وشب همانها را خوردیم .روز بعد موقع سال تحویل به سمت شاهچراغ رفتیم خیلی شلوغ بود بطوریکه وارد صحن نتونستیم بشیم وقتی سال تحویل شد همه باهم یا مقلب القلوب والابصار....را می خوندن فضای خیلی روحانی بود انگار همه تمام غصه ها ونامهربونیها را فراموش کردن بعد هم روبوسی کردن خیلی احساس خوبی بود . از شیراز به سمت بوشهر رفتیم که مسیر خیلی قشنگی داشت...
22 آبان 1392

تولد آیدا وامیرمحمدسال 1391

سال 91 تصمیم گرفتم یک تولد 2نفره برای آیدا و امیرمحمد بگیرم .یعنی تولد 3 سالگی امیرمحمد را هم دوباره جشن بگیرم ،دلیلش هم این بود که امیرمحمد تولدهاش همیشه 4 نفری بود و موضوع دیگه اینکه تصمیم گرفته بودم آیدا را آرایشگاه وآتلیه ببرم .آنروز خیلی به من سخت گذشت کارهای مربوط به تولد از یک طرف و مسائلی مثل آرایشگاه ورفتن به آتلیه از طرف دیگه .مهدی خیلی به من کمک کرد و با اینکه آنروز خیلی خسته شدم اما از نتیجه کار راضی بودم . این اسب را خاله رضوان کاده داده این هم کادو مامان بزرگیه این ژله هم کار خودم هست بقیه عکسها را هم به دلایلی نمی شه بذارم. ...
22 آبان 1392

علاقه امیرمحمد

امیرمحمدم علاقه عجیبی به بلندگو ومسجد داره .امان ازاینکه بریم مسجد یا رفته رو منبر نشسته یا خودش رو رسونده به بلندگو این هم مدرک این عکسایی که می خوام بذارم نشون می ده که چقدر امیرمحمد بازیگوشه که تا آخرین لحظه حاضر به خوابیدن نیست مگه اینکه بی هوش بشه ...
18 آبان 1392